یه لینک میاد تو بالاترین، که ویدیوی یه سری ملته تو ایران که دارن یه قوچ رو می مالن که تبرک بگیرن، چون رو شاخ قوچه یه نقشی شبیه ذوالفقار هستش. ملت پایین لینک دعوا می کنن که آقا اینجا کرمانه یا خوزستانه.
یه لینک دیگه میاد در مورد نوبت بندی خاموشی (برق در رفتگی)، ملت زیرش کامنت می ذارن که این دولت چقدر بی عرضه است که نمی تونه یه جدول درست بده بیرون. ما از رو جدول نمی تونیم بفهمیم کی برقمون می ره.
می گن این همشهری ما می ره خونه، می بینه یکی شلوارشو می کشه بالا و از پنجره در می ره. می افته دنبال یارو د بدو. خلاصه یارو رو می گیره و می گه پدر سوخته، این دمپایی منو چرا پوشیدی می بری؟
حالا شده داستان ما.
Archive for the ‘جامعه’ Category
مسئله خطیر دمپایی
ژوئن 22, 2008یه چی بگو بگنجه!
ژوئن 9, 2008به گنجیشکه می گن منار تو کونت، می گه آخه یه چیز بگو بگنجه!
این امروز توی پیک نت اومده بود:
بعد از وقت اداری آقای رییس جمهور در ( شب هنگام ) پارکینگ موتوری حاضر شده و از شهردار منطقه میخواهند که زباله ها وارسی شوند با کمک کارگران زحمت کش شهرداری چیزی قریب به 70 تن زباله برای یافتن یک تکه دستمال مشکی که ایشان جهت زاری در عزاداری ها استفاده میکرده و برایشان تبرک خاصی داشته میگردند که بالاخره دستمال پیدا شده و ایشان با خیال آسوده کارگران را با انبوهی کیسه زباله باز شده ترک میکند.
۷۰ تن زباله، اگر حساب کنیم کیسه ای ۵ کیلو باشد، می شود ۱۴۰۰۰ کیسه زباله. آخر یک دستمال را چطور می شود در ۱۴۰۰۰ کیسه زباله پیدا کرد؟! واقعا بعضی ها حالی می کنند با این دشمنان احمقی که دارند!
دایی جان ناپلئون
ژوئن 5, 2008رفتیم جلسه بیشتر داستان و خاطره خوانی ایرج پزشکزاد. شوخ طبع و خوش صحبت بود. با اینکه در دوران ستمشاهی!! سفیر ایران در چند جایی بوده، موضعش «لعنت به هر دو تاشون» بود و هر دو را به مسخره می گرفت.چند نکته جالب این وسط وجود داشت:
۱) جلسه در دانشگاه برگزار می شد، ولی کلا ۱۰-۱۵ دانشجو و ۸۰ نفری غیر دانشجو بودند. کلا میانگین سنی حدود ۹۲ سال و اندی بود.
۲) در ابتدای مراسم، برگزار کنندگان ناچارند با جزییات کامل از حدود نیمی از صد نفر شرکت کننده تشکر و تکریم کنند.
۳) وقتی به پرسش و پاسخ رسیدیم، تقریبا هیچ کس سوالی نداشت. بعد از ۱ دقیقه ای یکی دو تا دست بالا رفت و سوالات کلیشه ای مضحکی پرسیدند.
نتیجه گیری اخلاقی اول: این طبقه دانشجویان ایرانی در آمریکا، لا اقل در این سمت غربی، در حد صفر مطالعه می کند
نتیجه گیری اخلاقی دوم: پس از ۳۰ سال تبعید!! ما هنوز گرفتار مناسبات ۱۰۰۰ ساله ایم
نتیجه گیری اخلاقی سوم: ما مثل سگ از بروز دادن خودمان می ترسیم. می ترسیم سوال کنیم، می ترسیم سوال داشته باشیم،و غیره. این پدیده که کسی سوالی از پزشکزاد نداشت، پدیده جالبی بود که بررسی اش چیزهای زیادی در مورد ما می گوید.
ایران بدون نفت؟
می 30, 2008این پرونده صد سالگی نفت در ایران در بی بی سی فارسی را از دست ندهید. خصوصا:
نفت بلا است یا طلا؟
بوی زمین سوخته مونو می دی خانوم…
می 21, 2008…
ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدیم
از تو کتابا اسم رستمو فقط شنیدیم
که اگه اونم بود امروز کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگه بود واسش جرم می ساختن
تو گردنش آفتابه لگن می انداختن
شاید می رفت جنگ و برمی گشت احترام داشت
سرتیپ سپاه می شد تو دبی سهام داشت
رستم می تونست حتی به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه
می شد اسلامو سکولاریستی تعبیر کنه
می شد قرآن رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه
می شد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
می شد جک بگه معترض تعبیر بشه
شاید می رفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی می روند اینجا الگانس داشت
تو هر عید می رفت تو کنسرتا می رقصید
دیگه حرف سیاسی نمی زد می ترسید
رستم اگه بود می گفت جدم عرب بود
خزر مال روسا خلیج، خلیج عرب بود
رستم اگه امروز بود رستمو از یاد می برد
شاهنامه ۲۰-۳۰ سال رو تاقچه خونه خاک می خورد
…
واسه دانلودش اینجا برین:
http://www.rapsun.com/article108.html
واسه گوش کردنش هم این هست:
پرتاب نوزاد از بلندی – دکتر جکیل وحشی تر است یا مستر هاید؟
می 5, 2008اخبار یکی از کانال ها مراسم پرتاب نوزادان از ارتفاع در هند را نشان می داد (ویدیوی مربوطه در انتهای پست). گروهی از مسلمان های هند عقیده دارند که این کار باعث قوی تر بودن کودک می شود که بچه را از ارتفاع ۱۶-۱۷ متری رها کنند و آن پایین در یک پارچه بگیرندش. در جامعه ای مثل آمریکا که نگاه چپ به بچه ممنوع است ( فقط سو استفاده ج-ن-س-ی منظورم نیست. فی المثل تا نمی دانم چند سالگی اگر بچه را صندلی جلوی ماشین بنشانی، جریمه درخوری نصیبت می شود)، دیدن این صحنه باعث شوک مجری های اخبار شده بود. البته دیدنش حتی برای من ایرانی هم راحت نبود. بعد از نشان دادن صحنه ها و چندین بار تاکید بر مسلمان بودن هندی ها، یک محقق (اسمش یادم رفت – می خواستم گوگلش کنم) را آوردند. طرف آدم خیلی معقولی می زد و از تفاوت فرهنگ ها گفت و این که نباید اختلاف فرهنگی باعث شود که دیگران را قضاوت کنیم. بعد ادامه داد که بعضی سنت های جامعه ما هم برای آنها ممکن است تنفر انگیز باشند (دیسگاستینگ). این را که گفت، مجری مثال خواست. طرف هم گفت که مثلا ختنه کردن ما می تواند برای آنها متقابلا کریه باشد (به نظرم کاملا حساب کرد که مجری نمی داند که مسلمان ها ختنه هم می کنند، که نمی دانست – حالا شاید هم این وسط من هستم که نمی دانم و شاید مسلمان های هند ختنه نمی کنند. نمی دانم). به هر صورت. مجری در مقابل پرسید که آیا مثال دیگری هم هست از رفتاری در سنت آمریکا که برای بقیه فرهنگ ها وحشیانه به نظر برسد؟ طرفی که مصاحبه می شد گفت که یادش نمی آید. ولی چندین سال قبل ۲ نفر از قبایل بدوی را به ونکوور می آورند و آن دو نفر از دیدن دو چیز خیلی منزجر شده بودند: ۱) بی خانمان ها در خیابان ۲) از دیدن دامداری و اینکه ما حیوانی را پرورش می دهیم برای خوردن- ظاهرا از دیدشان شکار ایرادی نداشت، ولی حیوانی که بزرگ می کردند برایشان مثل خانواده شان می شد.
عدالت ایتالیایی
آوریل 6, 2008سال اول این طرف آب بودنم همسایه/هم کلاس/ نسبتا رفیقی داشتم به اسم آگوستینو که ایتالیایی بود. به جرات می توانم بگویم که خرخوان ترین و ماشینی ترین آدمی بود که به عمرم دیده ام. دکترایش را یک بار در هلند رفته بود تا یک سال مانده به آخرش و وقتی که فرصت آمریکا آمدن برایش جور شده بود، زده بود زیر آن سال هایی که درس خوانده بود و همه چیز را از اول می خواست که شروع کند.
مهم ترین چالشی که این آدم برایم ایجاد کرد، یک عقیده خاصش بود. تمام رفتارها و فکرهای دیگرش با مقدمه ای که گفتم حدس می زنید که قابل پیش بینی بودند. ولی یک بار گفت که به شدت طرفدار مافیا است، چون که مافیای ایتالیا از ثروتمند ها می دزدد و به فقرا می دهد. این که می گویم حرف یک آدم با مدرک تقریبا دکترا، ۲۸-۹ ساله و متاهل است که تمام اروپا و خیلی جاهای دیگر دنیا را دیده بود. همیشه بحث عدالت که می شود، آدم های بیشتری رفتار و افکار احمقانه نشان می دهند.
حالا چرا این داستان را گفتم؟ کمی اخبار روز را بخوانید.
مرثیه ای برای شرافت
مارس 12, 2008به یاد احمد بورقانی، در چهلمین روز نبودنش:
خواندنی های امروز: